تبلیغات
حلقه شهید عبدالحسین برونسی - حکایت

حلقه شهید عبدالحسین برونسی
 
شخصـی از بهلول پرسیــد :
ای بهلول ! من اگر انــگور بخورم، آیـا حــرام است؟
بهلول گفت : نــه !

پرسیــد: اگر بعد از خوردن انگور در زیــر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ 
بهلول گفت : نــه ! 

پرسیــد : پس چگونه است که اگر انــگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیــر نور آفتاب قرار دهیـم و بعد از مدتی آن را بنوشیــم حرام می شود ؟! 
بهلول گفت : من مقداری آب بــه صــورت تو می پاشم. آیا دردت می آیــد ؟

گفت : نــه !
بهلول گفت :حال مقداری خاک نــرم بــر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید ؟

گفت: نــه ! 
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گِلی ساخت و آن را محکم بــر پیشانی مرد زد !

مرد فریادی کشیــد و گفت : سرم شکست !
بهلول با تعجب گفت: چرا ؟ من که کاری نــکردم ! 
این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نبایــد احساس درد کنی !




نوشته شده در تاریخ 1393/08/2 توسط یونس